تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود - داستان کوتاه و جالب




زن نصف شب از خواب بیدار ‌‌شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست،...

 ربدشامبرش را ‌‌پوشید و به دنبال او به طبقه ی پایین رفت. شوهرش را درحالی دید که در آشپزخانه نشسته ‌و یک فنجان قهوه هم روبرویش است. شوهر در حالیکه به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...:27:

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...
coffee

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
sad

شوهر نگاهش را از قهوه‌اش بر داشت و گفت : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات ‌‌کردیم، یادته؟
sigh

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد  گفت: "آره یادمه..."
:girl_sigh:

شوهرش به سختی‌ ادامه داد:


_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
worried

_آره یادمه (زن در همین لحظه بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست)...
batting eyelashes

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفت و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!
:27:

_آره اونم یادمه...
batting eyelashes

مرد آهی ‌‌کشید و ‌‌گفت: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....
:53:
نوشته شده توسط اشکان  در ساعت 19:8 | لینک  |